نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
<غزل امروز>

کتاب و غزل

 
غزل امروز برآن است تا       صدايي باشد براي غزل اين روزهاي ايران       وغزلسرايان نوانديش                                                                           آنچه را که بيرون از اين دنياي مجازيست       (نامه ها نظرات آثار و نوشته ها و ...)        ميتوانيد به صندوق پستي(اصفهان 1954-81465       -ابراهيم اسماعيلي)ارسال فرماييد
            

خانه

نفس هاي تازه

کتاب 

غزل امروز اصفهان

  غزل امروز فارس

آرشيو

پست الکترونيک

لوگو



دوستان

 

(آپادانا2500 (پورشيخ علي

اخوي

(اتاق203 (امير مرزبان

آريا کورش

(اتاق عمل (جليل آهنگر نژاد

اسپريچو

آقا کلاغه

آقا محسن

ايستگاه

بارون

بچه هاي غروب سه شنبه

برهوت

بوف کور پنجم

(بيست قدم تا صفر (ساکي

(پرنده ي کوتاه (بهمن ساکي

(جرعه اي غزل(مستشار نظامي

جهان

   چشمان تو شناسنامه ي من

رنجيده

روح جهنمي

زاينده رود

زخم نوشته ها(امين هراتي)ا

زرتشت

دايره

دلتنگي هاي يک شبه مرد

ساده دل

سارا شعر

سازدهني

سبزئي

سرگيجه‏هاي آبي

سمن بويان

سنگ چين

(شاعرانه (سعيدي راد

شا عرانه ها

(شبانه هاي بي تو(نور موسوي  

شب شعر

شعر فردا

علي سهامي

علي هوشمند

غزل پست مدرن و

(غزلسرا (صالح دروند

غزل معاصر

(فرخار(سيد رضا محمدي

قاصدک سوخته

کتيبه ي زخم

گروه ادبي هشتاد

گذر از خيابون

گلاره

گوگولي مگولي

لارا

مانيها

مرد شهر زده

مژگان بانو

مسلم فدائي

من » يادداشت كنيد لطفاً»

مهدي آذري

ميرزا قلمدون

نيماعابد

نيروانا

ه به هليا (مجتبي صا دقي)ا

هزار اسم قلم خورده

(هواي تازه(آلپ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه، 8 آبان، 1382

اما تو براي من نمي‌ميري

سيد مهدي نقبايي و آرش فرزام‌صفت

اين مجموعه در 120صفحه و با قيمت هزارتومان توسط انتشارات گپ منتشرشده‌است و شامل 24 غزل و چند رباعي از سيد مهدي نقبايي و 28 غزل و يك ترانه از آرش فرزام‌صفت است

                                       

همه‌ي حرفهاي توي دلم فقط اينها كه با تو گفتم نيست

گاه چندين هزار جمله هنوز همه‌ي حرف‌هاي آدم نيست

باورم مي‌شود كه بسته‌شده همه‌ي آسمان آبي من

و كسي كه تمام من شده‌بود باورم مي‌شود كه-كم‌كم - نيست

شايد اين گفتگوي دامنه‌دار اين قطار مسافر كلمات

در دل دره‌ها سكوت كند با عبور از پلي كه محكم نيست

ملوانان شعر را بگذر هم‌صدا با سكوت من باشند

زيردريايي نشسته به گل جاي آوازهاي باهم نيست

تازگي سنگ كوچكي شده‌ام كه سر راه اشك را بسته

غم سيل از سرم گذشته ولي سنگ كوچك‌شدن خودش غم نيست؟

راستي شكل شيشه هم شده‌ام نور در من شكست،مي‌بيني؟

سنگم و شيشه‌ام غم‌انگيزاست،هيچ چيزم شبيه آدم نيست

كاش ابري به وسعت دريا آسمان را به حرف مي‌آورد

تا ببيني كه پشت اين همه كوه حرف‌هاي نگفتني كم نيست

 

                                                                سيد مهدي نقبايي

 

 

خدا مي‌توانست مردي بسازد كه بعد از تو در غربتش جان بگيرد

و او مي‌توانست يك سنگ باشد دگرگون شود شكل انسان بگيرد

خدا مي‌توانست اصلا نباشي خدا مي‌توانست عاشق نباشم

به‌جاي تو برفي مي‌آمد كه چشمم سراغ تو را از زمستان بگيرد

خدا مي‌توانست اصلا همين‌طور ،همين‌طور باشم كه او آفريده‌است

ولي آخر قصه تغيير مي‌كرد كه اين داستان خوب پايان بگيرد

تو مي‌شد كه اصلا نيايي به اين شهر ومن نيز در اين خيابان نباشم

خدا نيز از ابتدا مي‌توانست كه اين كوچه را از خيابان بگيرد

خدا مي‌تواند جهاني بسازد كه اين مرد اصلا به دنيا نيايد

خدا مي‌تواند خدا مي‌تواند به اين روح پيچيده آسان بگيرد

پس از قرن‌هايي كه بر من گذشته‌است و فرسنگ‌ها دور هستي از اين شهر

پس از تو نمي‌خواهد اين مرد ديگر در اين شهر دلگير باران بگيرد

غروب است و دست خودش نيست ديگر همان حلقه‌هايي كه در چشم خود داشت

وحالا همين مرد تصميم دارد براي زن و بچه‌اش نان بگيرد

 

                                                                   آرش فرزام‌صفت


پيام هاي ديگران



 


پنجشنبه، 8 آبان، 1382

تجربه‎هاي تاحالا


محمدجوادآسمان
متولد تيرماه1361-اصفهان
دانشجوي فلسفه

‏انتشارات منوچهری
قيمت:۸۰۰ تومان

                                   

من پنبه بودم توآتش ،تو پشت در من دم در
من بيست‎ويك ساله بودم،توقدري از من جوان‎تر.‏
آن‎روز گنجشك‎ها هم با اين كه برف بدي بود،..‏
حتّا خود من هم آنروز،تصميم بودم كه....آخر...‏
بايست آن دسته‎گل را...‏
‏ كه مي‎خريدم،...خريدم.‏
وبرف بودو
‏ خيابان
‏ پر
‏ كوچه‎پر
‏ عابران
‏ پر
‏ گنجشك‎هارفته بودند.‏
من پشت در مانده‎بودم.‏
دربازشد.“تو”،خودش بود.‏
‏ من برف بودم “تو”دختر.‏
من با خودم گفته‎بودم:‏
اين بار اين بار اين بار،اين بار اين بار اين بار،اين بار،اين بارديگر...‏
دربسته شد.“تو”،خودش بود.‏
آن روز ،من برف بودم.‏
يا روز پايان دي بود يا روز آغاز آذر!...شايد توشايد من...امّا...‏
آن روز، فرقي ندارد يك فوج گلبرگ مرده،يك شاخه گنجشك پرپر.‏

آن روز ،آن روز بوده،البتّه امروز،امروز.‏
اما براي هميشه يكبار برگردازنوخودم را خودت را ،‏
گرماي“دربازشد”را،“گل‎ها و گنجشك‎ها”را در من به خاطر بياور:‏
‏/من ،پنبه بودم،توآتش.من بيست و يك ساله بودم.در،بسته شد
‏“تو”خودش بود.“تو”پشت در،من دم در.آن روز ،گنجشكها هم...‏
‏...گنجشك‎ها رفته بودند.شايد تو ...شايدمن...اما،‏
اين بار ،اين بار،ديگر.../‏
‏...مي‎بخشي از اينكه من را با اين سرووضع ديدي
مي‎بخشي از حرفها و از برف‎هاي مكرّر.‏
امروز،البته روزاست!من،همچنان برف هستم.تو همچنان آتش
اما،من اين ور خط،تو آن ور
‏...پيش خودم فكركردم:‏
خوب است يادش بيايد:‏
من21 ساله هستم،او چندسالي جوان‎تر...!‏



ضمن سپاس از همه‎ي دوستاني كه به ما سرمي‎زنند،اميدواريم كه عزيزان به اظهارنظر در مورد آخرين يادداشت‎ها اكتفا نكنند و در مورد آثار تك‎تك دوستان اظهارنظركنند.
ما قول مي‎دهيم كه اگرچنين باشد حداقل روزي يك‎باريادداشت تازه‎اي بنويسيم واگرنه،كمتر بنويسيم تا صاحبان‎آثار اين دفتر نظرات بيشتري بشنوند.
پايدار باشيد.


پيام هاي ديگران



 


 

 

  RSS 2.0